جامانده از پست 59 !!!

:: جامانده از پست 59 !!!

- ماشین پلیسم رو ببین!

+ وای چه ماشین قشنگی!

- علب سل برام از پیش خدا آورده!!!

+ خوش به حالت منم میخوام!

- آجی علب سل رو اینقدر دوست داشته باش من رو این هوا!!!

+ من تو رو این هوا دوست دارم ولی علب سل رو هم

خیلی دوست دارم این از دوست داشتن تو کم نمیکنه!!!

- قول میدی؟!!

+ اهوم تو هم قول بده برای علب سل دعا کنی

زود خوب بشه باشه؟!!

- آره اصن قراره با هم بریم جنگ باید زود زود خوب بشه!!!

 

 

 

 شما هم قول بدید دعا کنید زود خوب بشه باشه؟!!

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...جامانده از پست 59 !!!
برچسب ها : دوست ,دوست دارم

از زمین و آسمون که خوبِ، از همه جا می‌بارد...

:: از زمین و آسمون که خوبِ، از همه جا می‌بارد...

اینکه آدم تلاش بکنه و نتیجه نده خیییییییلی سخته خیلی که میگم واسه من که همیشه همه بهم گفتن تو که هیچ تلاشی نمیکنی اینجوری هستی اگه تلاش کنی چی میشی خیییییلی‌تر میشه، این که نمیتونم بیخیالش بشم قضیه رو بدتر میکنه اینکه هیچ کس نیست اطرافم این رو درک کنه خییییلی بدترش میکنه...

اینکه بفهمی یکی بوده اطرافت که خیلی دوستت داشته و این رو فهمیده ولی یه مدته از تو بی‌محبتی دیده خیلی حالت رو خراب میکنه...

اینکه التماس کنی و ... خیلی بده :(

خیلی بده که به خاله میگم التماس دعا و میگه اینو من باید به تو بگم وقتی زنگ زدی واسه خداحافظی حساب کردم دیدم توی سال 94 سومین بار شد خاله جان التماس دعا...

اینکه هر بار که از التماس خسته شدم من رو برد تا شلمچه دمِ دمش و اشاره کرد به مرز و گفت با اینکه از پنج سالگی‌ت همیشه پاسپورتت حاضرِ ولی تا اینجاش رو فقط اجازه داشتی بیای از اینجا به اونور مال اون خاص‌هاست بدرد تو نمیخوره حالا برو به هر کس که میخوای بگو برو که همینجا هم از سرت زیادیه برو از بابات قول بگیر که امسال دیگه...برو که قول بابات هم فایده نداره...

اینکه یهو این حجم انتقاد حتی از کسایی که فکرش رو هم نمیکردی بهت وارد بشه و تو حتی نتونی از خودت دفاع کنی خیییلی بده...

اینکه نتونی نظر آدم‌های غیر مهم رو نادیده بگیری و نتونی مثل قبل خودت رو بزنی به اون راه حالت رو بد میکنه...

اینکه نتونی یک «اصلا بیخیال» بگی و واقعا بیخیالش بشی خیلی بدتر میشه...

واااای از وقتی که به کسایی پرداختی که کمتر دوستت دارن و از کسی که خیلی دوستت داره غافل شدی واااااااااای این خیلی حالِت رو بد میکنه...

وای خدا...

اینکه بابا یهو بدون خداحافظی بِره و موقع رفتنش هیچکس خونه نباشه که حتی از زیر قرآن ردش کنه...

بدون خداحافظی و اون موقع من نشسته باشم وسط یک مهمونی بزرگ به مرور خاطرات...

اینکه میخواسته بیاد دنبال من و مامان گفته نه فاطمه دوست داره بیاد اونجا...

ای کاش نمیرفتم...

حالا این دفعه واقعا معلوم نیست کی بیاد همیشه حدودش معلوم بود...

همه چیز رو هم که آدم نمیتونه بگه...

خدااااااااااااا چرا بغض این چند وقت نمی‌ترکه چراااااااا....

حالم بدِ داره هی بدتر میشه :(

خیلییییییییییی بدِ که یهو...

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...از زمین و آسمون که خوبِ، از همه جا می‌بارد...
برچسب ها : اینکه ,خیلی ,میکنه ,نتونی ,التماس ,بیاد ,میکنه اینکه ,بدون خداحافظی ,بدتر میشه ,اینکه نتونی ,خیلی دوستت

اصل عشق :)))

:: اصل عشق :)))

خدایا! تو می‌دانی که قلب من سرشار از مهر و محبت است و همه‌ی مخلوقات تو را به شدت دوست می‌دارم و در بعضی از حالات این دوستی به درجه‌ی عشق و پرستش می‌رسد. تو می‌دانی که احتیاج دارم که عشق بورزم و بپرستم و چه‌بسا که به محبوب‌هایی تا درجه‌ی پرستش عشق ورزیده‌ام اما هر وقت که عشق من به کسی و یا به چیزی به درجه‌ی عشق رسیده است، تو آن را از من گرفته‌ای تا کسی را و چیزی را به جای تو معبود خود نکنم.

ای خدای بزرگ! تو را شکر می‌کنم که (قلب مقدس مرا جایگاه خود کردی) با تجربه‌های تلخ و ضربه‌های قاطع و شکننده قلب مرا از خطرناک‌ترین گمراهی‌ها نجات دادی و این آتشکده‌ی مقدس را فقط جایگاه خود کردی.

نوشته‌های یک آفتابگردان واقعی: شهید چمران بعد از فوت جمال       

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...اصل عشق :)))
برچسب ها : درجه‌ی

روزش مبارک :)

:: روزش مبارک :)

دختری را در نظر بگیرید که تفریح دوران کودکی‌اش آتش زدن درخت مصنوعی خونه مادربزرگ باشد و یا حوصله‌اش که سر می‌رود جای نشستن و نقاشی کشیدن، تمرین پرش از پله کند و جای اینکه در دنیای دیگران زندگی کند در دنیای خیالی خودش باشد و حتی هیچ علاقه‌ای به عروسک‌هایش نداشته باشد و تمام زندگی‌اش خلاصه شود در ماشین کنترلی بزرگش و پز دادن با آن به پسرهای هم‌بازی‌اش و جای جوجه‌های رنگی توی حیاط به کرم خاکی  غذا بدهد و آن جوجه‌ها عاقبتشان یا ضربه مغزی باشد و یا له شدن زیر پا و تمام هوشش و عقل کودکانه‌اش را جای نوشتن مشق‌هایش صرف پیدا کردن وسایلی که هنوز اختراع نشدن و یا بهانه‌های جدیدتر برای کلاه گذاشتن سر معلمش کند...

شما باید خیلی بدشانس باشید که چنین دختری نصیبتان شود ..........!

 

 

 

 

مامان من از اون آدم‌های بد شانسِ :))))))

روزش مبارک :))))))))))

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...روزش مبارک :)
برچسب ها : روزش مبارک

چرا فاطمه؟!!!!!

:: چرا فاطمه؟!!!!!

اولین بار که این سوال رو پرسیدم نمیدونم دقیقا کی بود ولی بعدش شد کار هر روزم که بروم بنشینم پیش مادر (مادر پدرم) که او همزمان با اینکه موهایم را میبافد برایم قصه‌ی دختر کوچولویی را بگوید که اسم نداشت.

وقتی من دنیا اومدم بعد از چند روز که از شر زردی خلاص شدم آوردندم خانه که از قضا کنار خانه‌ی مادر اینها بود خانه‌ی مادر اینها خیلی بزرگ بود زیر بنایش الان پنج ساختمان چند طبقه که هرکدام بالای 130 متر بنا و حدود 60 الی 70 متر حیاط دارند داخل آن زمین ساخته شده است.

توی باغچه‌ی حیاط یک عالمه درخت از انواع و اقسام میوه‌ها پیدا میشد ولی گوشه‌ی حیاط یک باغچه‌ی کوچک و جدا بود که توی این باغچه یک بوته‌ی گل سرخ برای دختر خانواده کاشته شده بود که بهارها تا سه کوچه انطرفتر پر میشد از عطر عجیبش (هنوز هم پا برجاست هر چند دیگر کسی با عشق به او رسیدگی نمیکند که عطرش محله را بردارد) کاشت بوته به کودکی‌های مادربزرگ برمیگشت.

من بغل بابا پا به این خانه گذاشتم و لابد اولین کسی که به من سلام کرد بوته‌ی گل سرخ بود که از پیدا شدن صاحبش خوشحال بود.

بعد از معرفی من وبوته به هم بابا من را برد داخل خانه و یکراست گذاشت توی بغل آقاجان ( پدربزگ مادری بابایم ) و آقاجان هم که پر در آورده بود از آمدن من در اوج خوشحالی در گوش من اذان گفته بود و طولی نکشید که در کل فامیل از این سوی شهر تا آن سوی شهر به روشی پیشرفته‌تر از bbc خبر پیچید و حتما میان صحبت از پرده‌ی خانه‌ی عروس اقدس خانم اینها و قیمت فرش داماد کبری خانم اینها تکه‌ای از مکالمات خانم‌های فامیل اینگونه بود:

- حالا غرض از مزاحمت اینکه...

- چه مزاحمتی بابا...

- فهمیدی نتیجه‌ی فلانی دنیا اومده...

- خب به سلامتی...

- میدونی چیه...؟

- نهههههه....چیه؟!!!!!!!!!!!

- دختره!!!!!!!!!!!!!!

- دخترههههههههههه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- آره بابا!!!!!!!!

- پس باید بریم خونشون واسه عیدی گرفتن!

آخه بابای مامان بابای من که همان آقاجانم باشد یک بچه بیشتر نداشت که همین مامان بابای من بود و مادر ( مامان بابایم) هم شش تا پسر داشت و هیچی دختر و از قضا نوه‌ی اول هم پسر بود و من که نوه‌ی دوم بودم تک دختر خانواده بودم و کل فامیل از دنیا اومدن من مسرور شده بودند تا جایی که آقا جانم به مادرم گفته بود باباجان آبجی برایت امد و مادر هم مرا آبجی جان صدا میزند :)))

و اینگونه بود که شب نشده کل فامیل از اقسا نقاط کشور جمع شدند خانه‌ی بزرگ فامیل که همین آقاجان من باشد. از قضا من هنوز اسم نداشتم و آقاجانم داشت فکر میکرد و به تبعش کل فامیل البته آقاجان در سکوت ولی فامیل با همهمه‌ی فراوان نام‌های کاندید از ام کلثوم و کوکب و کبری بودند تا محیا و ریحانه و مهتاب و... این نام‌ها در حال افزایش بود که بابا بعد از این که برای همه چایی آورد ایستاد وسط مجلس و به آقاجانم که غرق در تفکر بود و من در آغوشش آرام خوابیده بودم گفت: آقاجان اگر اجازه بدهید من اسمی که خودمان انتخاب کرده‌ایم را روی دخترمان بگذاریم...

با این حرف کل مجلس ساکت شدند و عجیب به بابا خیره شدند که یعنی جلوی این همه بزرگتر تو چه حرفی برای گفتن داری؛ آقاجانم هم با همان مهربانی همیشگی‌اش به بابا گفت: چه اسمی انتخاب کردید باباجان؟!!!!

بابا هم با غرور به خاطر این که همه جواب نگاهشان را گرفته بودند گفته بود فاطمه...

و آقاجان باز در سکوت به فکر فرو رفته بود و بعد از چند دقیقه گفته بود فاطمه اسم خیلی خوبیِ باباجان ولی بعدا بیا کارِت دارم!!!

و فامیل هم که دیگه کاری نداشتند پا شدند که خداحافظی کنند که آقاجان گفته بود همه امشب خانه ما مهمانند و خودش جمع را ترک کرد و به اتاق پشتی که اتفاقا بابا هم آنجا بود رفت.

آقاجانم به مامان و بابا گفت: باباجان فاطمه اسم خوبیِ و من به این انتخاب شما افتخار میکنم ولی باباجان اگر اسمش را فاطمه بگذاری احترامش را باید صد برابر نگه داری مبادا حتی یک نگاه چپ به او بکنی مبادا از روی عصبانیت با او رفتار بدی داشته باشی باید خیلی حواست را جمع کنی بابا خیلی...میتوانی؟!!!!!

و بابا: آنقدر دوستش دارم که محالِ ...

- باید قول بدی باباجان!

- میتونم... ولی یک وقتهایی لازمِ که بچه رو آدم دعوا کنه...

- فقط وقتی که حس کردی داره راه رو کج میره حق داری و نماز، نماز، نمازش!

و بعد بابا شناسنامه من را گرفت و من شدم فاطمه...

بابا خیلی به حرف آقاجان گوش داد حتی وقتی که آقاجان از جمعمان رفت...

بابا به خاطر شغلش مجبور به سفر بود؛ یک ماه، دو ماه همین طور در سفر خب وقتی پدر خانواده نباشد همه‌ی بار زندگی روی دوش مادر خانواده است ولی هیج کاری‌اش نمیشد کرد بابا مجبور بود برود و مامان که ابن را میفهمید هیچ وقت حرفی نمیزد!

ولی من خیلی طول میکشید تا راضی بشم بابا می‌آمد دو زانو جلوی من می‌نشست و با لحن بچگانه و مظلوم میگفت: فاطمه خانم به بابا اجازه می‌ده که بابا بره سوغاتی‌های خوب خوب برای فاطمه خانم بیاره؟!!!!

و من هم هر بار اجازه میدادم البته نه به این راحتی که الان میگم ها یک روز تمام بابا باید با من بازی میکرد تا آخر سر من راضی بشم و همیشه هم یک عالمه سو غاتی میاورد برام نه از این سوغتی‌هایی که همه‌ی دخترها از بابایشان توقع دارند ماشین کنترلی و تفنگ و از این جور چیزها یکبار هم رفته بود کویر و آنجا هم که هیچ مغازه‌ای نبود یک روز کامل وقت گذاشته بود و برای من سنگ‌های مختلف آنجا را جمع کرده بود!

 

 

 

 

+ بابا هیچ وقت سر من داد هم نزد فقط چند بار اون وقتایی که تازه به سن تکلیف رسیده بودم واسه نماز!!!!!

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...چرا فاطمه؟!!!!!
برچسب ها : آقاجان ,فامیل ,مادر ,فاطمه ,گفته ,آقاجانم ,فاطمه خانم ,بابا خیلی ,خانم اینها ,دختر خانواده ,خانه‌ی مادر

بادیگارد :)

:: بادیگارد :)

پریشب به مناسبت روز مادر رفتیم خونه مامان‌بزرگ اینا که کادوشون رو بدیم و این حرفا؛ بعدش با قصد دایی‌جان و اصرار من به بابا و تمایل دخترخاله‌جان قرار شد که با مشایعت هم برویم سینما شکوفه که سانس 11:30 بادیگارد داشت با اینکه نیم ساعت زودتر رسیدیم درهای سینما بسته شده بودند و ظرفیت تکمیل بود :))) با یک سرچ کوتاه دریافتیم که عههه سینما در ماندانای خودمان هم این فیلم در ساعت 11:45 روی پرده میرود :))) تا بدانجا رسیدیم ظرفیت آنجا هم پر شده بود و ما هم که نیت کرده بودیم حتما این فیلم را ببینیم با یک سرچ دیگر به سینما آزادی رفتیم که 2:40 سانس فوق‌العاده بادیگاردش بود :))) از قضا آنجا هم راس ساعت 1 ظرفیتش پر شد و ما نا امید برگشتیم به خانه چیزی مایه‌ی تعجب بود سر و وضع افرادی که برای دیدن این فیلم آمده بودند؛ بود! آخه خواهر من شما با این هوا فوکول برو «من سالوادور نیستم» رضا عطاران رو ببین تو رو چه به بادیگارد :))))))))

خلاصه اینکه بالاخره دیشب قسمت شد و این فیلم را با همان دایی اینها دیدیم :)

 

 

 

 

+ خیلی فیلم قشنگی بود ببینید :))) (هرچند صحنه‌های زائد داشت ولی قشنگ بود)

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...بادیگارد :)
برچسب ها : فیلم ,سینما ,بادیگارد ,ساعت

دیوانگیِ مقدس!

:: دیوانگیِ مقدس!

بحث به اینجا که رسید با بی رمقی گفتم: خب اگر اینطور که شما میفرمائید بشه از دست ما کاری برنمیاد و اون موقع ما محکوم به نابودی هستیم منظورتون این بود دیگه نه...؟!

پاهایش را جابه‌جا کرد و لبخندی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود و با همان حالت کمی جلو آمد: ما دیوانه‌تر از این حرفها هستیم!

سعی کردم لبخندش را تقلید کنم و با همان لحن خودش حرف بزنم: تا دیوانگی را چی تعریف کنید!!!!

دوباره تکیه داد و لبخندش محو شد: دیوانگی به معنای مقدسش...

- دیوانگیِ مقدس!!!!!!

- اهوم... ببین منظورم تفاوت با هنجارهای موجود در باقیِ جوامع هستش...خیلی سادست مثلا توی کل دنیا تجمع بیشتر از پنج نفر و فریاد زدن چیزی حالا هر چیز که باشه ممنوعِ ولی ما خودمون اتوبوس میذاریم مردم رو میاریم توی خیابون که همگی یه چیز رو فریاد بزنن اونا هر گونه تجمع رو یک خطر برای حاکمیت تلقی میکنند ولی برای ما این تجمعات مایه‌ی بقا محسوب میشه....

 

 

+ منم دیدم راست میگفت واقعا دیوانه‌تر از ما پیدا نمیشه :)))))))))))

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...دیوانگیِ مقدس!
برچسب ها : دیوانگیِ مقدس

ترس!!!!!!!!!!!!!

:: ترس!!!!!!!!!!!!!

نه از سوسک میترسم نه از مارمولک و مار نه حتی روح و جن و ...

این را خودم نمیگویم هان دیگه بر همگان واضح و مبرهن شده همه‌ی کسایی که من رو میشناسند میدانند از پنج سالگی که از گربه و کرم و تاریکی و سایه‌های واقعا وحشتناک نمیترسیدم همه فهمیدند که آدم عجیبی‌ام...

خب قبول کنید برای یک دختر موضوع عجیبیه!

حالا میخواهم اعتراف کنم چند روزی میشه که از یک چیزی میترسم؛ از «ناتوانی» ، حالا این عدم توانایی در هر زمینه‌ای که میخواهد باشد فرقی ندارد میدانید از کجا فهمیدم از آنجایی که تنهای تنها شب قبل از سال تحویل رفتم حسینیه تخریب همه آنقدر خسته بودند که توی خوابگاه خواب پادشاه هفتم را میدیدند رفتم حسینیه حاج ابراهیم همت نماز بخوانم که اعلام کردند راس ساعت نه و نیم برنامه‌ی حسینیه‌ی تخریب هست همونجا به مامان خبر دادم و بدون هیچ گونه آمادگی سجاده و قرآن بدست راه افتادم...

بعد از برنامه رفتم پشت حسینیه که برای ژستش هم که شده توی قبرهایی که با دست کنده بودند و از زمان جنگ دست نخورده بود نماز بخوانم رفتم جلو گشتم یه دونه خالی پیدا کردم کفشها رو که در آوردم و رفتم تو انقدر نفسم تنگ شد که واقعا داشتم خفه میشدم ناخوداگاه زدم زیر گریه...

گریه میکردم ها از اون گریهها که جماعتی جمع شدند که آرامم کنند نه میتونستم بیرون بیام نه تحمل موندن داشتم پاهام جدی جدی سست شده بودند...

کم کم همه رفتند آرام آرام پاشدم و یک سنگ صاف از توی همان قبر برداشتم دو رکعت نماز خواندم و...

خیلی طول کشید تا به بقیه برسم... هرکس من رو اونجا دیده بود فکر می‌کرد شاید ترسیدم که اونجوری شدم خودم هم که اصلا تو حال خودم نبودم به دو کوهه که رسیدم نشستم فکر کردم دیدم من نه از موجودات اون تو میترسم نه از مردن موجوداتش که حیوانات خانگی‌ام بچگی‌هایم بودند و همه‌شان را دوست داشتم مرگ هم که به طور میانگین روزانه پنج بار تا دمش میرفتم تنها چیزی که ازش میترسم اون لحظه‌ایه که بعدش دیگه هیچ کاری نمیتونیم بکنیم دیگه نه تلاشی نه فکر و ایده‌ای نه کاری... هیچی...

ناتوانِ ناتوانیم... تهِ کار و تلاشمون اینجاست هر کاری بکنیم همونه...

 

 

 

 

+ اینم تقویم نرم افزاری سال 95 : #تقویم

من که خیلی خوشم امد گفتم معرفی کنم شما هم استفاده کنید :)))))))))))

منبع : آفتابگردانی در جست‌وجوی آفتاب...ترس!!!!!!!!!!!!!
برچسب ها : بودند ,کاری ,داشتم ,نماز ,میترسم ,حسینیه ,نماز بخوانم ,رفتم حسینیه